تبليغاتX
خلوت نوشته های من...

خلوت نوشته های من...

خلوت نوشته هام،درد ودل هام،دلتنگی هام،دغدغه هام،آرزوهای دور و نزدیکم...

خدایا معذرت...

از اینکه بازم ناامید شدم...

الان میفهمم چرا این شرایط پیش اومد...

الان میفهمم...

کمکم کن لیاقت رسیدن به آرزوهامو داشته باشم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 مهر1390ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

خدا جونم...

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس!

یه عـــــــــــــــــــــــالمهه مرســـــــــــــــــــــی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 3:51 قبل از ظهر  توسط تنها  | 

خدا جونم...

توقع زیادیه...

خیلی پرروئیه...

میدونم...

ولی...

کمکم کن تو رو به عزیزترین عزیزت قسم میدم...

کمکم کن...

تنهام نذار که هیشکیو دیگه ندارما...

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس!

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مرداد1390ساعت 5:24 قبل از ظهر  توسط تنها  | 

خسته مـــــــــــــــــــــ

خیلیـــــــــــــــ

...

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مرداد1390ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

پنجشنبه...

کنکور دارم!

خدا جونم...

توقع زیادیه که انتظار داشته باشم دعاهام همه مستجاب بشه...

اما این خیلی برام مهمه حداقل تو این شرایط زمانی...

دوست دارم تو یه شهر خوب رشته مورد علاقه مو بتونم بخونم...

پلیز...

+ نوشته شده در  شنبه 4 تیر1390ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

فعلا درگیرم...

شدید اندر تفکراتم غرق شدم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 خرداد1390ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

تفکرات امروز من!

ظهر کلی فکر کردم راجع به این مسئله!

اصلا چیز خاصی نیست...

ممکنه برا هر کسی پیش بیاد...

ما هنوز اندر خم یک کوچه این زندگی پر فراز و نشیبیم!

نباید اجازه بدم زندگی منو جلو ببره!

این منم که زندگیمو جلو میبرم!!!

در نتیجه هیچ حس خاصی ندارم!

+ نوشته شده در  شنبه 24 اردیبهشت1390ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

نمیدونم چرا...

ولی...

انگار بیش از حد لازم درگیرش شدم...

نمیدونم...

نمیدونم موندم تو کار خودم...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

خدا جونم مرسی که اینقدر زود جواب دعامو دادی!

یه عااااااااااااااااااااالمه مرسی...

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اردیبهشت1390ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط تنها  | 

خدایا نمیدونم کارام درسته یا نه اما خودمو فقط فقط به خودت میسپرم و روزگار و تقدیری که برام نوشتی...
امیدوارم آخر کار رو سفید باشم...
+ نوشته شده در  شنبه 17 اردیبهشت1390ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

فعلا اوضاع آرومه...

شکررررررررررررررررررررررررررررررررررت!


+ نوشته شده در  شنبه 3 اردیبهشت1390ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

روزای سختم فعلا یه کم آرومتر شده...

خداجونم شکررررررررررررررررررررت...

بوس بوس

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 فروردین1390ساعت 8:42 قبل از ظهر  توسط تنها  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 فروردین1390ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط تنها  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 فروردین1390ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط تنها  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 فروردین1390ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط تنها  | 

هنوز بینام

+ نوشته شده در  شنبه 13 فروردین1390ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

هزار شکر که از رنج زندگی آسود وجود خسته و جان ستم کشیده ی من به روی تربت من برگ لاله افشانید به یاد سینه ی خونین داغدیده ی من

 ======================

با همه خاموشی و افسردگی در دلم تیر نگاهت کار کرد جلوه ی روی خیال انگیز تو آرزوی خفته را بیدار کرد

 ======================

 همچو گل سینه ام از آتش غم سوخته است خانه سوزی صفت آتش افروخته است منم آن غنچه که خون میخورم و خاموشم که لبم دوخته است آنکه دلم سوخته است

((رهی معیری))

+ نوشته شده در  شنبه 13 فروردین1390ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

پسر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟

مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است

به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم

او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.

اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.

و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد….

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.

پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟

آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟…

مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت و لباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.
اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟

پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.

پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.

کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟
آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.مادر هیچ نگفت و خاموش ماند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 فروردین1390ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

خدایا ممنون از اینکه نسبتا آرومم...

خودت می دونی چقدر تحت فشار بودم...

اما کار خودمو می کنم!

اینجا دیگه انتظار نداشته باش کوتاه بیام!

مثه همیشه ازت کمک می خوام...

+ نوشته شده در  جمعه 20 اسفند1389ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط تنها  | 

خدایا باز هم صبر میکنم...

برای تقدیری که نوشتی

روی لوح زندگیم...

امیدوارم از این آزمایش سر بلند بیرون بیام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اسفند1389ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

میدونستم خوشیم زود تموم میشه...

خدایا شکرت بازم اما خیلی حرفه...

من یه هفته هم خوشحالیم طول نکشید...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اسفند1389ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

مثه آدمائی شدم که نزدیک مرگشونه...

نمیدونم چرا خیلی وقته یه حسی دارم...

شاید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

خداجونم...

به یادتم...

کمکم کن...

منتظرم...

+ نوشته شده در  شنبه 7 اسفند1389ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط تنها  | 

خیلی دلم گرفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــته...
+ نوشته شده در  شنبه 23 بهمن1389ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

ویرایش شد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 بهمن1389ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

خیلی تنهام و داغون...

ظاهرا همه چی تو زندگیم آرومه و خوشبختم اما...

تنهائی بد دردیه...

اینهمه آدم دور و برت باشن و کلی به ظاهر محبوب باشی اما...

خدایا تو تنهام نذار نبود دیگران چیزی نیست میشه تحمل کرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 بهمن1389ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

می خندم و آرام زمزمه می کنم خوب، در پاسخ حالت چطور است ها...!

به مرگ می اندیشم و به پایان سردم در آغاز این بازی پر شور...

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 بهمن1389ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

جوانه میزنمـ...

و نمـ باران را می چشمـ...

آرامـ آرامـ بزرگـ می شومـ...

و می اندیشمـ...

کودکانه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 دی1389ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط تنها  | 

امتحان دیفرانسیل دارم...

برام دعا کنین...

خدا جونم...

کمکم کن بتونم از پسش خوب خوب بربیام!

من میتونم فقط و فقط اگه تو بخوای!

+ نوشته شده در  شنبه 11 دی1389ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

ممنونم که امروزمو خوب خوب گذروندی...

مرسی خدا جونی ی ی ی ی...

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 دی1389ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط تنها  |