از اینکه بازم ناامید شدم...
الان میفهمم چرا این شرایط پیش اومد...
الان میفهمم...
کمکم کن لیاقت رسیدن به آرزوهامو داشته باشم...
خلوت نوشته هام،درد ودل هام،دلتنگی هام،دغدغه هام،آرزوهای دور و نزدیکم...
از اینکه بازم ناامید شدم...
الان میفهمم چرا این شرایط پیش اومد...
الان میفهمم...
کمکم کن لیاقت رسیدن به آرزوهامو داشته باشم...
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس!
یه عـــــــــــــــــــــــالمهه مرســـــــــــــــــــــی...
توقع زیادیه...
خیلی پرروئیه...
میدونم...
ولی...
کمکم کن تو رو به عزیزترین عزیزت قسم میدم...
کمکم کن...
تنهام نذار که هیشکیو دیگه ندارما...
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس!
خیلیـــــــــــــــ
...
کنکور دارم!
خدا جونم...
توقع زیادیه که انتظار داشته باشم دعاهام همه مستجاب بشه...
اما این خیلی برام مهمه حداقل تو این شرایط زمانی...
دوست دارم تو یه شهر خوب رشته مورد علاقه مو بتونم بخونم...
پلیز...
شدید اندر تفکراتم غرق شدم!
ظهر کلی فکر کردم راجع به این مسئله!
اصلا چیز خاصی نیست...
ممکنه برا هر کسی پیش بیاد...
ما هنوز اندر خم یک کوچه این زندگی پر فراز و نشیبیم!
نباید اجازه بدم زندگی منو جلو ببره!
این منم که زندگیمو جلو میبرم!!!
در نتیجه هیچ حس خاصی ندارم!
ولی...
انگار بیش از حد لازم درگیرش شدم...
نمیدونم...
نمیدونم موندم تو کار خودم...!
یه عااااااااااااااااااااالمه مرسی...
شکررررررررررررررررررررررررررررررررررت!
خداجونم شکررررررررررررررررررررت...
بوس بوس
======================
با همه خاموشی و افسردگی در دلم تیر نگاهت کار کرد جلوه ی روی خیال انگیز تو آرزوی خفته را بیدار کرد
======================
همچو گل سینه ام از آتش غم سوخته است خانه سوزی صفت آتش افروخته است منم آن غنچه که خون میخورم و خاموشم که لبم دوخته است آنکه دلم سوخته است
((رهی معیری))
پسر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟
مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است
به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم
او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.
اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.
و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد….
حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.
پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟
آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟…
مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت و لباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.
اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟
پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.
پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.
کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟
آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.مادر هیچ نگفت و خاموش ماند...
خودت می دونی چقدر تحت فشار بودم...
اما کار خودمو می کنم!
اینجا دیگه انتظار نداشته باش کوتاه بیام!
مثه همیشه ازت کمک می خوام...
برای تقدیری که نوشتی
روی لوح زندگیم...
امیدوارم از این آزمایش سر بلند بیرون بیام...
خدایا شکرت بازم اما خیلی حرفه...
من یه هفته هم خوشحالیم طول نکشید...
نمیدونم چرا خیلی وقته یه حسی دارم...
شاید...
به یادتم...
کمکم کن...
منتظرم...
ظاهرا همه چی تو زندگیم آرومه و خوشبختم اما...
تنهائی بد دردیه...
اینهمه آدم دور و برت باشن و کلی به ظاهر محبوب باشی اما...
خدایا تو تنهام نذار نبود دیگران چیزی نیست میشه تحمل کرد...
و نمـ باران را می چشمـ...
آرامـ آرامـ بزرگـ می شومـ...
و می اندیشمـ...
کودکانه...
برام دعا کنین...
خدا جونم...
کمکم کن بتونم از پسش خوب خوب بربیام!
من میتونم فقط و فقط اگه تو بخوای!
مرسی خدا جونی ی ی ی ی...
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس!